ناگفته های یك پزشك كه خودش سرطان دارد

ناگفته های یك پزشك كه خودش سرطان دارد

به گزارش خود درمانی به محض اینكه سی تی اسكن انجام شد، آغاز به دیدن عكس ها كردم. فوراً تشخیص دادم: توده هایی كه ریه ها را می پوشانند و ستون فقرات را از ریخت می اندازند. سرطان.



من در دوره ی آموزش های مغز و اعصاب، صدها اسكن را دیده بودم و دنبال دكترها افتاده بودم كه ببینم آیا امیدی به عمل هست؟ بارها در جدول مربوطه نوشته بودم «متاستاز گسترده ی بیماری – عمل تأثیری ندارد» و رفته بودم. اما این اسكن فرق داشت: این مال خودم بود.

با بیماران بی شمار و بستگانشان نشسته ام كه درباره ی پیش بینی بیماری های سخت صحبت كنم؛ این یكی از مهم ترین كارهای پزشكان است. وقتی بیمار نودوچهارساله باشد و در آخرین مرحله ی زوال عقل، خونریزی مغزی شدیدی داشته باشد این كار آسان تر است! برای آدم های جوانی مثل خودم - من سی وشش ساله ام - برای بیان تشخیص سرطان واژگان زیادی وجود ندارد. جمله ی معمول من شامل این است: «مثل دوی مارتونه نه دوی سرعت؛ به كارای روزانت برس» و «مریضی میتونه توی یه خونواده جدایی بندازه یا دور هم جمعشون كنه؛ از نیازای هم باخبرشون كنه تا بیشتر از هم حمایت كنن».

من چند قانون مبنایی را یاد گرفته ام: صداقت درباره ی پیش بینی بیماری اما همیشه جایی برای امید گذاشتن. سربسته گفتن اما دقیق بودن: «چند روز تا چند هفته»، «چند هفته تا چند ماه»، «چند ماه تا چند سال»، «چند سال تا یك دهه و بیشتر». ما هیچ گاه آمار دقیقی ذكر نمی نماییم و با فرض اینكه بیماران معمولاً درك درستی از آمار ندارند، معمولاً سفارش می نماییم كه برای پیداكردن «عدد بقا» در گوگل جست وجو نكنند.

مردم نسبت به شنیدن اینكه «روش الف ۷۰ درصد احتمال زنده ماندن دارد» و «روش ب ۳۰ درصد احتمال مرگ دارد» واكنش متفاوتی نشان می دهند. با این طرز جمله بندی مردم روش الف را ترجیح می دهند؛ گرچه اعداد همان است.

وقتی دوستِ نزدیكِ گروهی كه آمارشناسان خبره ای بودند به سرطان لوزالمعده مبتلا شده بود، من مشاور پزشكی آنها شدم. من همچنان تلاش می كردم با گفتن اینكه منحنی های بقای پنج ساله دست كم پنج سال است كه از رده خارج شده اند، آنها را از توجه به آمار منصرف كنم. به صورتی احساس می كردم اعدادِ صرفْ خشك وخالی اند یا دست كم تجربه ی روزمره ی یك پزشك با بیماری در پس آن لازم بود. من این انگیزه را اغلب حس می كردم: میزانی از امید را نگه دار.

منحنی های بقا كه منحنی های كپلان-مه یر نامیده می شوند، یكی از روش هایی است كه ما در درمان سرطان با ترسیم تعداد بیمارانی كه در طول یك دوره ی زمانی زنده می مانند، پروسه را اندازه می گیریم. برای برخی بیماری ها خط نمودار مثل هواپیمایی است كه به آرامی آغاز به پایین آمدن می كند، برای برخی دیگر مثل سقوط آزاد یك بمب افكن.

پزشكان درباره ی این منحنی ها، شكلشان و معنایی كه دارند بسیار اندیشیده اند. برای مثال در تحقیقات سرطان مغز درحالی كه عدد میانگین مدت بقای بیماران تغییر زیادی نداشت، دامنه ی فزاینده ای در منحنی وجود داشت كه نشان می داد برخی از بیماران برای سالیان سال به زندگی ادامه داده اند. مشكل اینجاست كه نمی توانید به شخص بیمار بگویید كجای منحنی قرار دارد. نا ممكن است و حتی بی مسئولیتی است كه از آنچه واقعاً امكان دارد، دقیق تر بگویید.

ممكن است بعضی ها فكر كنند پس وقتی آنكولوژیست (متخصص سرطان) كنارم نشست كه مرا ببیند، آن لحظه من به اطلاعاتی درباره ی آمار بقا نیازی نداشتم. اما حالا كه از مرز «پزشك» به «بیمار» گذر كرده ام، من هم تمنای همان اعدادی را دارم كه بقیه ی بیماران دارند. امیدوار بودم كه خانم دكتر مرا بعنوان كسی ببیند كه هم آمار می فهمد و هم واقعیت های پزشكیِ بیماری را؛ امیدوار بودم كه مطمئناً پیش بینی سرراستی به من خواهد داد. می توانستم تحملش كنم. اما او صاف و پوست كنده این توقع را رد كرد: «نه؛ نا ممكن است». او خیلی خوب می دانست كه من می توانستم همه ی تحقیقات درباره ی این مساله را بررسی كنم – كاری كه كرده بودم. اما سرطان ریه در تخصص من نبود و در مقابل، او یك متخصص جهانی بود. در هر قرار ملاقات نبردی بین ما در می گرفت و او از اضافه كردن هرگونه عددی پرهیز می كرد.

حالا بجای تعجب از اینكه چرا برخی از بیماران به پرسیدن سؤالات آماری اصرار دارند، از این متعجب شدم كه چرا پزشكان در صورتیكه دانش و تجربه ی فراوانی دارند مبهم حرف می زنند. اولش وقتی سی تی اسكن خودم را دیدم فهمیدم كه تنها چند ماه جهت زندگی كردن دارم. نتیجه ی اسكن، بد به نظر می رسید. حدود ۱۴ كیلو وزن كم كردم، كمردرد زجرآوری در بدنم گسترش پیدا می كرد و هر روز بیشتر احساس خستگی می كردم. آزمایش هایم سطح پروتئین بشدت پایین و شمارش پایین سلول های خون ملازم با آن، نشان می داد كه بدنم در كوشش برای محافظت از خود ناكام بوده است.

چند ماهی ظنین بودم كه سرطان داشته باشم. بیماران جوان زیادی را با سرطان دیده بودم. بدین سبب جا نخوردم. در حقیقت تسكین مشخصی وجود داشت و قدم بعدی روشن بود: آمادگی برای مرگ. گریه كردن. اینكه به همسرم بگویم باردیگر ازدواج كند، باردیگر پول رهن خانه جور كند. نوشتن نامه های نانوشته به دوستان عزیز. بله، كارهای زیادی در زندگی بود كه می خواستم بكنم اما گاهی چنین می شود؛ وقتی كار روزانه ی شما شامل درمان ضربه ی مغزی و سرطان مغز است، هیچ چیز نمی تواند بدیهی تر از این باشد.

اما در نخستین ملاقاتم با آنكولوژیست، او به این اشاره نمود كه من روزی سر كارم برمی گردم. من یك روح نبودم؟ نه. اما در این صورت چقدر فرصت داشتم؟ سكوت.

البته خانم دكتر نتوانست جلوی خواندن مشتاقانه ی مرا بگیرد. با بررسی دقیق پژوهش ها، به تلاشم برای پیداكردن یكی كه به من بگوید موعدم كی سر می رسد ادامه دادم. پژوهش های عمومی بسیاری می گفتند كه بین ۷۰ تا ۸۰ درصد بیماران سرطان ریه، ظرف دو سال می میرند. آنها جای امید زیادی نمی گذاشتند. اما از طرفی بیشتر آن بیماران مسن و سیگاری های شدید بودند. پس پژوهش مربوط به جراحان مغز و اعصاب سی وشش ساله ی غیرسیگاری كجا بود؟ ممكن بود جوانی و سلامتی من تأثیری داشته باشد؟ یا شاید بیماری من خیلی دیر كشف شده بود و گسترش یافته بود و تا جایی رفته بودم كه از آن سیگاری های شصت وپنج ساله بدتر شده بودم!

بسیاری از دوستان و اعضای خانواده ام حكایت هایی فراهم نموده بودند از این قبیل كه دوستِ مادر دوستِ دوستم یا همبازیِ تنیسِ پسرِ آرایشگرِ دایی ام هم همین نوع از سرطان ریه را داشته و برای ۱۰ سال زندگی كرده است. اولش اگر همه ی داستان هایی كه به شخصی مشابه اشاره می كرد، بوسیله یك حكایت شش مرحله ای به او مرتبط می شد تعجب می كردم. من این حرف ها را بعنوان افكاری حسرت بار و اوهامی بی پایه نادیده می گرفتم. آخرش ولی از شكاف واقع گرایی مطالعاتم از آن داستان ها بقدر كافی نشت كرد.

و بعد به لطف قرصی كه یك جهش ژنتیكی خاص وابسته به سرطان من را هدف گرفته بود سلامتی ام رو به بهبود رفت. آغاز به راه رفتن بدون عصا كردم و گفتن حرف هایی مثل «خب، به نظر نمی رسد آنقدر خوش شانس باشم كه برای یك دهه زنده بمانم، اما ممكن است». قطره ای كوچك از امید.

با این حال قطعیت مرگ آسان تر از این زندگی نامطمئن بود. آیا آنان كه در برزخ بودند، ترجیح نمی دادند به جهنم بروند و راحت شوند؟ قرار بود خودم برای مراسم تدفین برنامه ریزی كنم؟ خودم را وقف همسرم، والدینم برادرانم، دوستانم و قوم وخویش محبوبم كنم؟ كتابی را بنویسم كه همیشه دوست داشتم بنویسم؟ یا قرار بود برگردم و درباره ی پیشنهادهای كاری چندساله ام مذاكره كنم؟

راه پیشِ رو بدیهی به نظر می رسید اگر فقط می دانستم چند ماه یا چند سال برایم باقی مانده است. به من بگو سه ماه، همه ی آنرا با خانواده ام سپری می كنم. بگو یك سال، برای آن هم نقشه ای دارم (آن كتاب را می نویسم). ۱۰ سال به من وقت بده، به معالجه ی بیماران برمی گردم. این حقیقت بی روح كه شما هربار فقط یك روز زندگی می كنید - و نمی دانید فردایی هست یا نه - كمكی نمی كند: من با آن یك روز باید چه كنم؟ آنكولوژیستم فقط خواهد اظهار داشت: «نمی توانم زمان معینی به تو بگویم؛ باید ببینی چه چیزی برایت اهمیت بیشتری دارد».

كم كم پی بردم كه روبه رو شدن با فناپذیری ام بنوعی همزمان همه چیز را تغییر داده و هیچ چیز را تغییر نداده است. پیش از تشخیص سرطانم می دانستم كه روزی می میرم، اما نمی دانستم كِی. پس از تشخیص، می دانستم كه روزی می میرم، اما نمی دانستم كِی! اما حالا بطور قطع می دانم مشكل واقعاً مشكلی علمی نبود. حقیقت مرگ آشفته كننده است و در عین حال راه دیگری جهت زندگی وجود ندارد.

دلیل اینكه پزشكان پیش بینی دقیقی به بیماران نمی دهند فقط این نیست كه نمی توانند. مطمئناً اگر انتظارات یك بیمار از محدوده ی احتمالات فراتر باشد - كسی انتظار دارد ۱۳۰ سال عمر كند یا دیگری فكر می كند خال های خوش خیم پوستش نشانه ی مرگی قریب الوقوع است - مسئولیت دكترها این است كه انتظارات او را به محدوده ی احتمالات معقول بیاورند.

اما محدوده ی اینكه چه چیز معقولانه امكان دارد، بسیار وسیع است. برمبنای درمان های امروزی، ممكنست من حدود دو سال دیگر بمیرم یا ممكنست ۱۰ سال طولش بدهم. اگر این عدم قطعیت را بر پایه ی درمان هایی كه در دو سه سال آینده در دسترس خواهند بود قرار دهید، این محدوده ممكنست كاملاً دگرگون شود. در مواجهه با فناپذیری، دانش علمی می تواند قطعیت اندكی پیش رو بگذارد: بله، شما خواهید مرد. اما یكی قطعیت زیادی می خواهد و این در دست نیست.

چیزی كه بیماران می خواهند دانش علمی ای كه دكترها پنهان می كنند نیست بلكه اصالت وجودی ای است كه هر كسی باید در خودش پیدا كند. غرق شدن در آمار مثل این است كه تلاش كنید تشنه ای را با آب شور سیراب كنید. هراس روبه رو شدن با فناپذیری درمانی در احتمالات ندارد.

لحظه ای را كه تشویش بی پایانم فرو نشست به یاد می آورم. هفت واژه از ساموئل بِكِت - نویسنده ای كه هیچ وقت درست وحسابی نخوانده بودم - آغاز كرد به چرخیدن در سرم و ناگهان انگار دریای صعب العبور عدم قطعیت به كناری رفت: «من نمی توانم ادامه بدهم. ادامه خواهم داد». با تكرار باردیگر و باردیگر ی این بند، قدمی به پیش برداشتم: «من نمی توانم ادامه بدهم. ادامه خواهم داد» و بعد، از برخی جهات، از آن دریا گذشته بودم.

حالا تقریباً هشت ماه از تشخیص سرطانم می گذرد. توانایی ام تا حد چشمگیری بازیابی شده است. در طول درمانْ سرطان پس روی كرده است. من به تدریج سر كارم برگشته ام. غبار از نوشته های علمی برمی گیرم. بیشتر می خوانم. بیشتر می بینم. بیشتر حس می كنم. هر بامداد ساعت پنج ونیم وقتی زنگ ساعت خاموش می شود و بدن مرده ام بیدار می شود، همسرم در كنارم آرمیده و باردیگر به خودم فكر می كنم: «من نمی توانم ادامه بدهم» و دقیقه ای بعد، در روپوش پزشكی ام رو به اتاق عمل می روم. زنده: «ادامه خواهم داد».

منبع: نیویورك تایمز





منبع:

1398/08/11
11:02:28
5.0 / 5
3672
تگهای خبر: آزمایش , آموزش , امداد , بیمار
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۹ بعلاوه ۲
خود درمانی خود درمانی
selftherapy.ir - حقوق مادی و معنوی سایت خود درمانی محفوظ است

خود درمانی

درمان و بهداشت